داستان آموزنده جدید
داستان زیبا کفش ها بهشتی
تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه کریسمس روزبه روز بیشتر می شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی که خریده بودم ، در صف صندوق ایستاده بودم …
جلوی من دو بچه کوچک ، پسری ۵ ساله و ی کوچکتر ایستاده بودند .
پسرک لابس مندرسی بر تن داشت ، کفشهایش پاره بود و چند اسکناس را در دستهایش می فشرد .
لباس های ک هم دست کمی از مال برادرش نداشت ولی یک جفت کفش نو در دست داشت . وقتی به صندوق رسیدیم ، ک آهسته کفشها را روی پیشخوان گذاشت . چنان رفتار می کرد که انگار گنجینه ای پر ارزش را در دست دارد صندوقدار قیمت کفشها را گفت :« ۶ دلار » .
ادامه نوشته
تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه کریسمس روزبه روز بیشتر می شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی که خریده بودم ، در صف صندوق ایستاده بودم …
جلوی من دو بچه کوچک ، پسری ۵ ساله و ی کوچکتر ایستاده بودند .
پسرک لابس مندرسی بر تن داشت ، کفشهایش پاره بود و چند اسکناس را در دستهایش می فشرد .
لباس های ک هم دست کمی از مال برادرش نداشت ولی یک جفت کفش نو در دست داشت . وقتی به صندوق رسیدیم ، ک آهسته کفشها را روی پیشخوان گذاشت . چنان رفتار می کرد که انگار گنجینه ای پر ارزش را در دست دارد صندوقدار قیمت کفشها را گفت :« ۶ دلار » .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 10:51 توسط مسلم سمیری اصل
|
